|
اندیشه زندگی
|
این روزها کسی
به خودش زحمت نمی دهد یک نفر را کشف کند! زیبایی هایش را بیرون بکشد ... تلخی هایش را صبر کند آدم های امروز دوستی های کنسروی می خواهند : یک کنسرو که فقط درش را باز کنند بعد یک نفر شیرین و مهربان از تویش بپرد بیرون و هی لبخند بزند و بگوید حق با توست... ![]() [ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۸ ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ]
[ نظرات () ]
با اصرار از شوهرش میخواهد که طلاقش دهد.
[ سهشنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٥ ق.ظ ] [ اندیشه وحدت ]
[ نظرات () ]
نامه ای در جیبم و گلی در مشتم غصه ای دارم با نی لبکی سر کوهی گر نیست ته چاهی بدهید تا برای دل خود بنوازم عشق جایش تنگ است
یکی را دوست میدارم
با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما
م
اما...
خــودم قبـــول دارم برایش کـــهنه شـــده ام
آنـــقدر کــهنه کــه
می شــود
روی گرد و خـــاک تنـــم یــادگــاری نــوشت
[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٤ ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ]
[ نظرات () ]
هنوز هم وقتی باران می آید تنم را به قطرات باران می سپارم می گویند باران رساناست شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند
بازی روزگار را نمی فهمم! من تو را دوست می دارم تو دیگری را... دیگری مرا... و همه ی ما تنهاییم..
هر لحظه بهانه تو را میگیرم
[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ]
[ نظرات () ]
مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر
[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ]
[ نظرات () ]
دختر اروپایی و پسر افریقایی در رستوران... .
در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا . یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهرهاش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل میگیرد و سر میز مینشیند. سپس یادش میافتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند میشود تا آنها را بیاورد. وقتی برمیگردد، با شگفتی مشاهده میکند که یک مرد سیاهپوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافهاش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!
بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس میکند. اما بهسرعت افکارش را تغییر میدهد و فرض را بر این میگیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را هم در نظر میگیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعده غذاییاش را ندارد. در هر حال، تصمیم میگیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ میدهد. دختر اروپایی سعی میکند کاری کند؛ اینکه غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را میخورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمیدارند، و یکی از آنها ماست را میخورد و دیگری پای میوه را. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرمکننده و با مهربانی لبخند میزنند. آنها ناهارشان را تمام میکنند. زن اروپایی بلند میشود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاهپوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی میبیند، و ظرف غذایش را که دستنخورده روی آن یکی میز مانده است. ![]() [ جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٤ ق.ظ ] [ اندیشه وحدت ]
[ نظرات () ]
از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش
[ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ]
[ نظرات () ]
فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریضی. [ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٦ ق.ظ ] [ اندیشه وحدت ]
[ نظرات () ]
|
|
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] |