اندیشه زندگی
 
قالب وبلاگ
این روزها کسی

به خودش زحمت نمی دهد

یک نفر را کشف کند!

زیبایی هایش را بیرون بکشد ...

تلخی هایش را صبر کند

آدم های امروز

دوستی های کنسروی می خواهند :

یک کنسرو

که فقط درش را باز کنند

بعد یک نفر

شیرین و مهربان

از تویش بپرد بیرون

و هی لبخند بزند

و بگوید

حق با توست...
 
 
[ چهارشنبه ٢٧ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۱۸ ‎ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ] [ نظرات () ]

با اصرار از شوهرش می‌خواهد که طلاقش دهد.

شوهرش می گوید چرا؟ ما که زندگی‌ خوبی‌ داریم.

از زن اصرار و از شوهر انکار.

در نهایت شوهر با سرسختی زیاد می‌پذیرد، به شرط و شروط ها.

زن مشتاقانه انتظار می‌کشد شرح شروط را.

تمام ۱۳۶۴ سکه بهار آزادی مهریه آت را می‌باید ببخشی .

زن با کمال میل می‌پذیرد.

در دفترخانه مرد رو به زن کرده و می گوید حال که جدا شدیم . لیکن تنها به یک سوالم جواب بده .

زن می‌پذیرد.

چه چیز باعث شد اصرار بر جدایی داشته باشی‌ و به خاطر آن حاضر شوی قید مهریه ات که با آن دشواری حین بله برون پدر و مادرت به گردنم انداختن را بزنی‌.

زن با لبخندی شیطنت آمیز جواب داد :طاقت شنیدن داری؟

مرد با آرامی گفت :آری .

زن با اعتماد به نفس گفت: ۲ ماه پیش با مردی اشنا شدم که از هر لحاظ نسبت به تو سر بود.از اینجا یک راست میرم محضری که وعده دارم با او ، تا زندگی‌ واقعی در ناز و نعمت را تجربه کنم.

مرد بیچاره هاج و واج رفتن همسر سابقش را به تماشا نشست.

زن از محضر طلاق بیرون آمد و تاکسی گرفت .وقتی‌ به مقصد رسید کیفش را گشود تا کرایه را بپردازد.نامه‌ای در کیفش بود . با تعجب بازش کرد .

خط همسر سابقش بود.نوشته بود:  فکر می‌کردم احمق باشی‌ ولی‌ نه اینقدر.

نامه را با پوزخند پاره کرد و به محضر ازدواجی که با همسر جدیدش وعده کرده بود رفت .منتظر بود که تلفنش زنگ زد.

برق شادی در چشمانش قابل دیدن بود.شماره همسر جدیدش بود.

تماس را پاسخ گفت: سلام کجایی پس چرا دیر کردی.

پاسخ آنطرف خط تمام عالم را بر سرش ویران کرد.

صدا، صدای همسر سابقش بود که می گفت : باور نکردی؟، گفتم فکر نمی کردم اینقدر احمق باشی‌. این روزها میتوان با ۱ میلیون تومان مردی ثروتمند کرایه کرد تا مردان گرفتار از شر زنان با مهریه‌های سنگینشان نجات یابند!

 


 

[ سه‌شنبه ٢٦ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ ] [ اندیشه وحدت ] [ نظرات () ]

نامه ای در جیبم

و گلی در مشتم

غصه ای دارم با نی لبکی

سر کوهی گر نیست

ته چاهی بدهید

تا برای دل خود بنوازم

عشق جایش تنگ است

 

یکی را دوست میدارم

 

با اینکه این دوست داشتن دیوانگیست اما

 

من دیوانه تنها او را دوست میدارم

 

اما...

 

خــودم قبـــول دارم برایش کـــهنه شـــده ام

 

آنـــقدر کــهنه کــه

 

می شــود

 

روی گرد و خـــاک تنـــم یــادگــاری نــوشت

 

[ دوشنبه ٢٥ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ٦:۱٤ ‎ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ] [ نظرات () ]

هنوز هم وقتی باران می آید تنم را به قطرات باران می سپارم می گویند باران رساناست شاید دستهای من را هم به دستهای تو برساند


 

بازی روزگار را نمی فهمم!

 من تو را دوست می دارم

تو دیگری را...

دیگری مرا...

و همه ی ما تنهاییم..

هر لحظه بهانه تو را میگیرم

هر ثانیه با نبودنت درگیرم

حتی تو اگر به خاطرم تب نکنی

من یکطرفه برای تو میمیرم…

[ یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ٢:٥٤ ‎ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ] [ نظرات () ]

مـادر تــو بـهشــت جـاودانــی مـادر            خــورشـیـد بـلـنـد آســمـانی مـادر

در چشم تـو نـور زندگانـی جـاریـست          سر چشمه ی مهر بیکرانی مـادر




ای کـاش کـه تـا ابــد نــمـیــرد مادر             یـا هـستـی جـاودان بـگیـرد مادر

مهر است سراسر وجودش تــا هـست       ای کاش که پـایـان نـپـذیـرد مادر



هر بار که خنده بـر لبش مــی رویــد           یا نبض گل سرخ ، سخن می گوید

چشمان پر از ستـاره ی مــــادر مــن          در گــردش آشـنـا مرا می جـویـد



چون مهر، بـزرگ و بی نـشانی مادر           آرام دل و عـــــزیــز جـانـی مــادر

ای کاش همیشه جـاودان مـی بــودی      آن قـدر که خـوب و مـهربانـی مـادر



در کوچه جان همیشه مادر بـــاقیست      دریـای مـحبـتـش چو کوثر باقیست

در گـــویــش عـاشـقانـه ، نـام مــــادر      شعریست کــه تا ابد به دفتر باقیست

مادرم روزت مبارک

 

 

[ شنبه ٢۳ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:٥٩ ‎ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ] [ نظرات () ]
دختر اروپایی و پسر افریقایی در رستوران... .
در سالن غذاخوری دانشگاهی در اروپا . یک دانشجوی دختر با موهای قرمز که از چهره‌اش پیداست اروپایی است، سینی غذایش را تحویل می‌گیرد و سر میز می‌نشیند. سپس یادش می‌افتد که کارد و چنگال برنداشته، و بلند می‌شود تا آنها را بیاورد. وقتی برمی‌گردد، با شگفتی مشاهده می‌کند که یک مرد سیاه‌پوست، احتمالا اهل ناف آفریقا (با توجه ...به قیافه‌اش)، آنجا نشسته و مشغول خوردن از ظرف غذای اوست!

بلافاصله پس از دیدن این صحنه، زن جوان سرگشتگی و عصبانیت را در وجود خودش احساس می‌کند. اما به‌سرعت افکارش را تغییر می‌دهد و فرض را بر این می‌گیرد که مرد آفریقایی با آداب اروپا در زمینه اموال شخصی و حریم خصوصی آشنا نیست. او حتی این را
هم در نظر می‌گیرد که شاید مرد جوان پول کافی برای خرید وعده غذایی‌اش را ندارد. در هر حال، تصمیم می‌گیرد جلوی مرد جوان بنشیند و با حالتی دوستانه به او لبخند بزند. جوان آفریقایی نیز با لبخندی شادمانه به او پاسخ می‌دهد.

دختر اروپایی سعی می‌کند کاری کند؛ این‌که غذایش را با نهایت لذت و ادب با مرد سیاه سهیم شود. به این ترتیب، مرد سالاد را
می‌خورد، زن سوپ را، هر کدام بخشی از تاس کباب را برمی‌دارند، و یکی از آنها ماست را می‌خورد و دیگری پای میوه را. همه این کارها همراه با لبخندهای دوستانه است؛ مرد با کمرویی و زن راحت، دلگرم‌کننده و با مهربانی لبخند می‌زنند.

آنها ناهارشان را تمام می‌کنند. زن اروپایی بلند می‌شود تا قهوه بیاورد. و اینجاست که پشت سر مرد سیاه‌پوست، کاپشن خودش را آویزان روی صندلی پشتی می‌بیند، و ظرف غذایش را که دست‌نخورده روی آن یکی میز مانده است.
[ جمعه ٢٢ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱:٢٤ ‎ق.ظ ] [ اندیشه وحدت ] [ نظرات () ]

از پشت شیشه های بزرگ دلتنگی گریه میکنم و آرزو میکنم که کاش
برای یک لحظه فقط یک لحظه آغوش گرمت را احساس کنم ، میخواهم 
سر روی شانه های مهربانت بگذارم تا دیگر از گریه کم نشوم . تو مرا  
 به دیار محبتها بردی و صادقانه دوستم داشتی پس بیا و باز در این راه 
تلاش کن اگر طاقت اشکهایم را نداری . در راه عشقی پاک تر و صادقانه تر، 
زیرا که من و تو ما شده ایم پس نگذار زمانه بیرحم دلهایی را که از هم      
  جدا نشدنی است را به درد آورد دلم را به تو دادم و کلیدش را به سوی   
آسمان خوشبختی ها روانه کردم چه شبها که تا سحر به یادت با 
گونه های خیس از دلتنگی ها به سر بردم چه روزها با خاطراتت نفس 
کشیدم پس تو ای سخاوت آسمانی من ... 
مرا دریاب که دیوانه وار دوستت دارم
  

 

[ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱٢:۳٥ ‎ب.ظ ] [ اندیشه وحدت ] [ نظرات () ]

فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه سالمی یا مریضی.
اگر سالم هستی، دیگه چیزی نمونده که نگرانش باشی؛
اما اگه مریضی، فقط دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه دست آخر خوب می شی یا می میری.
اگه خوب شدی که دیگه چیزی برای نگرانی باقی نمی مونه؛
اما اگه بمیری، دو چیز وجود داره که نگرانش باشی: اینکه به بهشت بری یا به جهنم.
اگر به بهشت بری، چیزی برای نگرانی وجود نداره؛
ولی اگه به جهنم بری، اون قدر مشغول احوالپرسی با دوستان قدیمی می شی که وقتی برای نگرانی نداری!
پس در واقع هیچ وقت هیچ چیز برای نگرانی وجود نداره!!
امیدوارم همیشه سلامت و شاد باشید.

[ پنجشنبه ٢۱ اردیبهشت ،۱۳٩۱ ] [ ۱:٥٦ ‎ق.ظ ] [ اندیشه وحدت ] [ نظرات () ]
          مطالب قدیمی‌تر >>

.: Weblog Themes By Pichak :.

درباره وبلاگ

نويسندگان
صفحات اختصاصی
پيوندهای روزانه
امکانات وب